دراتاق مشغول کارهای عقب افتاده ام بودم که دخترم مرا صدا زد. خیلی مودبانه از من خواست که پیشش بروم. راستش را بخواهید من ازاینکه او به بهانه های مختلف درکارم وقفه ایجاد می کردناراحت شدم. گاهی اوقات ناراحتی را بروز داده وبا غر زدن به سراغش می روم وگاهی با قورت دادن. این دفعه همین که خواستم اعتراض کنم حالت ایستاده وبرق شیطنت چشمانش مرا از این کار منصرف کرد. او کمی به جلو خم شد وطبق معمول لبانش را آماده کرده بود تامرا ببوسد. سریع مرا بوسید وپاکت کوچکی را به من دادکه آن را با نقطه های نامنظم رنگی تزئین کرده بود.درپشت پاکت نوشته بود((تقدیم به مادر عزیزم)) داخل آن یک کارت سبز رنگ بود که رویش نقاشی خیلی ساده ای کشیده بود. نقاشی را که دیدم خنده ام گرفت .تشکر کردم وهر کدام به اتاق خودمان رفتیم.با خودم گفتم این شیطون بلا چه کارهایی که نمی کند. ببین چقدر از وقت مرا گرفت . کلی کارم عقب افتاد...

چند رور بعد مشغول مرتب کردن وسایل اتاقم بودم که چشمم به پاکتی که دخترم داده بود افتاد. به کلی فراموشش کرده بودم. حتی نقاشی داخلش را به یاد نداشتم. درش را باز کردم با دقت بیشتری نگاه کردم،یک کودک شاد وخندان با سری بدون مو،شکمش گنده ودست ها وپاهایش باریک . ضمنا چند تا گل بی شاخ وبرگ هم در اطرافش ویک جاده پشت سرش بود. با دیدن آن حس عجیبی پیدا کردم . انگار نقاشی باهام حرف می زد. بار اول اصلا توجهی نکردم وفقط برای اینکه دخترم ناراحت نشه یک تشکر ساده از او کردم .حتی اورا نبوسیدم!دخترم با این نقاشی حرف دلش را به من زده بود. اوبه من گفته بود که مادر ،من همان کودک شاد دیروزم . من هنوز همان دختر شیطون بلای دوست داشتنی هستم. من هنوز به تو نیاز دارم وبه گرمای محبتت وبه شیرینی بوسه هایت نیز. پس بگذار: زانوهایت نرم ترین بالش وآغوشت بهترین مامن وشنیدن صدای قلبت همچون روزهای اول زندگیم بهترین آوا برایم باشد. آنها را از من دریغ نکن.