فکر میکنم ،تمام زندگی کاری یک معلم ،خاطره است. خاطراتی تلخ یا شیرین. 

یادمه دانش آموزی داشتم همنام خودم. که متاسفانه پدرو مادرش ازهم جداشده بودند. مرضیه با مادر بزرگش زندگی می کرد. البته پدرش که معتاد بودهم ظاهرا با اونا بود ،ولی...

مرضیه باتمام غصه  هایی که داشت،بالاترین نعمت رو هم خدا بهش داده بود. خندان بودنش زبانزد بود. یه روز ظهر که از مدرسه تعطیل شدیم . بعد ازاینکه همه از حیاط مدرسه بیرون رفتند،منم درب اتاقم رو بستم که برم ،دیدم یکی از بچه ها نفس زنان اومدو گفت :خانم مدیر مرضیه ،مرضیه، گفتم آروم باش ببینم چی میگی: گفت مرضیه رو ماشین زد بردنش بیمارستان . دنیا رو سرم چرخید . خدایا مشکلاتش کم بود این دیگه از کجا اومد. 

بدو بدو اومدم سر کوچه. افرادی که شاهد بودند. می گفتند : ماشین بهش زده وپرتش کرده.خدابهش رحم کنه ...

نمی دونستم چه کار کنم. اومدم خونه . موبایل کجابود،که همونجا زنگ بزنم. تا رسیدنم به خونه ،مردم وزنده شدم. به عموش که نظامی بود زنگ زدم . گفت بیمارستا ن هستیم . مرضیه اصلا خوب نیست. آدرس گرفتم . سریع خودم رو با همسرم به بیمارستان رسوندم. خانوادش همه بودند. جز پدرو مادر... 

سراغ مرضیه رو گرفتم .گفتند :معاینه شده ،آزمایش ،عکس و... دکترها موندن چرا مرضیه لال شده. توی این چهار الی پنج ساعتی که بیمارستانندمرضیه حرف نزده. موندن چکار کنند. 

براش عروسکی خریده بودم . ساعت ملاقات شد . همگی وارد اتاقش شدیم. 

تا چشمم به مرضیه افتاد تمام ناراحتی های این دختر هفت ساله به صورت لبخندی که همیشه به لب داشت جلوم ظاهر شد. یکدفعه مرضیه تامنو دید گفت : خانم مدیر گلم اومدی ؟ منتظرت بودم. بغلش کردم ،یک دل سیر اشک ریختم و... 

به قول پزشک های مرضیه ،چه چیزی داره این عشق که ... 

الان مرضیه سال سوم دبیرستانه . رفته شیراز پیش مادرش . گاهی تلفنی باهم تماس داریم. هروقت زنگ میزنه از عروسکش میگه ،دختر نازم...